تنها اگر به قدر کافی بمانی
فکر میکنم در دوران وبلاگ بود که جایی خواندم کسی از کسی (شاید مادربزرگی) نقل قول کرده بود که اگر سختجان باشی و در این مملکت به قدر کافی زنده بمانی، همه چیز خواهی دید.
این نوشته گزارشی مختصر از حدوداً یک دهه از زندگی یک جانور کثیف است. این نوشته ترس من است از این که گویی هیچ حدی از فساد و نادرستی مردم عادی اطراف ما را به سؤال و دلزدگی نمیاندازد.
در سال کنکور ما، که حالا بیش از ده سال از آن میگذرد، جوانی به شهر ما آمد و به عنوان مدرس جدید ریاضی در یک آموزشگاه تازهتأسیس کنکور مشغول به کار شد. تبلیغات کلّ آن آموزشگاه حول یک محور اصلی طراحی شده بود: ما از تهران معلم میآوریم. تا جایی که یادم مانده، آن جانور جوان، به گفتهی خودش، اصفهانی بود و در تهران درس خوانده بود و در اراک مغازه داشت و به شهر ما آمده بود برای تدریس ریاضی. کار و بارش به سرعت گرفت و تقریباً چهرهی اصلی آن آموزشگاه شد.
چند وقت که گذشت، ناگهان خبر آمد که با دانشآموزی (یعنی با یک بچه) رابطهی جنسی داشته و غیبش زد. آن آموزشگاه کلاسهایش را لغو کرد و اطلاعیهای روی تابلوی اعلانات نصب کرد که علّت، روابط غیراخلاقی مدرّس جوان است و این آموزشگاه با او ارتباطی ندارد. عدهای از بچههای مدرسهی ما همچنان به کلاسهایش میرفتند و در نظرشان اینها تهمتهایی از سر تنگنظری بود. البته کلاسها نه در آموزشگاه، بلکه در مکان دیگری و به شکلی غیررسمی برگزار میشدند و آن شاگردان وفادار جناب استاد از ما، که همکلاسیهایشان بودیم، پنهانش میکردند. من هرگز نفهمیدم که کلاسها واقعاً در کجا برگزار میشد. هرگز نفهمیدم که وقتی آموزشگاه آن اطلاعیه را روی دیوارش زده، آن بچهها چطور و روی چه حسابی در یک محل غیررسمی و نامعلوم به کلاسش میرفتند. و هرگز نفهمیدم که خانوادههای آنها چطور اجازهی چنین کاری را میدادند. آیا اصلاً از ماجرا خبر داشتند؟
مدتی گذشت و طرف پیدایش شد. گفتند که گفته مادرش را از دست داده و در آن مدت غیبشدگی آنقدر گریه کرده که چشمانش ضعیف شده. یادم مانده که معلم فیزیک مدرسه یک بار گفت مگر حضرت یعقوب بوده؟
مدت زیادی از ماجرا گذشته و یادم نمانده که آیا به صورت رسمی سر کارش برگشت یا نه. اما این را میدانم که چند سال بعد در زیارتگاهی عکس گرفت، ریش گذاشت، زنش که از شاگردانش بود چادری شد و اینگونه بود که جانور جوان مجوز تأسیس مدرسه و آموزشگاه گرفت. با قاب عکس آقا و چفیهبردوش عکس میگرفت و زندگی بکامش بود.
چند سالی به همین روال گذشت و کار و کاسبیاش گرفت. کارش را گسترده کرد تا آن که در مدرسهاش را تخته کردند. من هرگز نفهمیدم که دلیل آن مالی بود یا اخلاقی. یادم هست چراغ یکی از کلاسها تا مدتها روشن مانده بود و وقت عبور دیده میشد. بعد از مدتها از طریق استوری یکی از بچههای مدرسه رسیدم به صفحهاش و دیدم که از ایران رفته و "افشاگر" شده. هر بار تمرکز میکرد روی یک نفر که خط و ربطی به شهر ما داشت و دست به افشاگری میزد. استوری پشت استوری، پست پشت پست. بدیهیست که عمر آن ریش هم به پایان رسیده بود و چفیه را باد برده بود.
دیشب یکی از دوستانم اسکرینشاتی فرستاد از آن جانور، که نشسته بود پشت میزی، قاب عکس را با عکس محمدرضا پر کرده بود، با پرچم شیر و خورشیدی در کنارش و فرموده بود این شروع ماجراست. دهها استوری و تشویق بچههای نوجوان، چهارده پانزدهساله، به خشونت و کشتن، که یکی از ما بکشند پنج تا میکشیم.
اینها همه شاید هیچ عجیب نیست. اما ۱۲ نفر از دوست و آشنا دنبالش میکردند (و من صفحهی بسیار کوچک و بستهای دارم). یازده نفر از شاگردان قدیمش یا کسانی که به هر حال از زمان مدرسه شناختندش، و یک نفر دیگر که مطلقاً به کلاس کنکور و مدرسه ربطی ندارد.
بچهای که در نوجوانی از خودش نپرسیده چرا باید این معلم غیب بشود و آن اطلاعیه روی دیوار برود، و چیزی از حضور در کلاس استاد منصرفش نکرده، بعدها شاهد همهی این رنگعوضکردنها بوده و حالا در حدود سیسالگی هم باز بد به دلش راه نمیدهد. یا آن یکی از خودش نمیپرسد که چرا یک نفر که ان سر دنیا نشسته باید به طور ویژه روی تشویق نوجوانها به خشونت تمرکز کند. آن جانور که به حق برازندهی چنین نقشی در این فرقه است. ولی این دنبالکنندهها مردم کاملاً عادی اطراف ما هستند. من از این که چه کارهایی از این آدمها ساخته است وحشت دارم.
- ۰ نظر
- ۱۲ دی ۰۴ ، ۱۶:۵۴